تبليغاتX
... بچه بيرجندي ...

اگه میخواین آلبوم عکسمو دید بزنید میتونید  رو لینک آلبوم عکسم   زیر کلیک کنید تا باز شه

 

آلبوم عكسم

 

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388 11:55 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388 9:22 توسط اکبر غلامی |

بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقه ما چی شد؟

چشمه سیاش طرزه نگاش حجب و حیاش ماله کی شد؟

اونی که تازه اومد و تویه دلم خاطره شد

بهش بگین با رفتنش کاره دلم یکسره شد

پر زدو رفت حتی برام خطو نشونم نکشید

رفتو نشست رو شونه یه اونکه به فکرم نرسید

بهش بگین همین روزا تویه دلم میکشمش

خدا نیاره اون روزو بیوفته چشمم تو چشش

دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زدو رفت از اشیون

عاشقی کاره تو نبود من عاشقت بودمو بس

اون همه احساسه منو کشتی گلم پایه هوس

اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوس داریش

وقتی که اسمه تو بیاد زنده میشم نفس نفس

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388 9:19 توسط اکبر غلامی |

از خودم میپرسم خدایا چه گناهی کردم که باید توی این دنیای فانی دچار این درد بزرگ شوم که همواره به دنبالم کشیده میشود بارها و بارها فکرمیکنم که الان خواب هستم به زودی بیدار میشوم و میبینم که همه چیز درست پیش میره ولی حیف و صد حیف که در خیالی هستم  و سرانجامش به ناکجا آباد میرسد

دیدن روی ماهی که برایم همواره تبسمی بر لب و لبخندی بر دل زارم دارم... خوب من ، روح من و عشق من  تو خود میدانی که روزگار ظاهریم خوش ولی در عین حال روزگار درونی ام دچار زلزله ای شده که تمام وجودم را ویران کرده، طوری که دیگر یارای نفس کشیبدن برایم نمانده یادته یه بار ازم پرسیدی که الان دوست دازی باهم بمیریم آنی گفتم اره و تو به فکری فرو رفتی که وجودت را سرد کرد و باچشمان معصومت چنان مرا نگاه کردی که سراپای وجودم آتش شد ودیگرحرفی نزدم یادش بخیر...

خوشا اون روزهای باهم بودن و مگر من چه گناهی کردم که عاشق شدم سخت است گذر از این روزگار سخت و طاقت فرسا... از خودم بیزارم چون به من نظر نمیکنی حتی دیگر به خوابم هم نمی آیی...ولی هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم به یاد تو و عشق تو بر   می خیزم چون بهترین و تنهاترین کاریست که از دستم بر می آید.

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 12 دی1388 19:20 توسط اکبر غلامی |

 شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388 19:12 توسط اکبر غلامی |
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388 19:11 توسط اکبر غلامی |
دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388 19:10 توسط اکبر غلامی |

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
 صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري

خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
 مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
 هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
 بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
 نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
 بخدا کم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
 خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
 وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي
خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اون رو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
 کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
 خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ي کسي شکستن
 خيلي سخته واسه ي اون بشکنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
 خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون کسي خيسه
 که پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
 خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي
 تا که بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونکه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388 18:42 توسط اکبر غلامی |
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388 18:39 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388 20:58 توسط اکبر غلامی |


در نهايت ناباوري، غم‌انگيزترين پيام زندگي‌مان را شنيديم

بار ديگر دست تواناي سرنوشت نام يكي ديگر از نياكانمان را بر صفحه رفتگان نوشت و داغ فراق عزيزان تازه گذشته را تازه‌تر كرد، هر چه انديشيديم جز تسليم بر مشيت الهي چاره‌اي نيافتيم و فقط تسلّي قلوب داغدارمان كلام نوراني وحي است كه : «انّاللّه و انّا اليه راجعون»


درگذشت عمه ی عزیزمان مرحومه مغفوره مریم غلامی را به خانواده عزیزشان و به خاندان غلامی تسلیت عرض میکنم .

          تقدير چنين بود كه پـروانه بسوزد                رنگين پَر آن عاشق ديوانه بسوزد

        تقدير چنين بود كه بلبل به بهاران               در ماتم گل، بر در  گلخانه بسوزد

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 20:12 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 18:15 توسط اکبر غلامی |

یه شب بیا تو خوابم ...کنار حوض مهتاب 

یه شب بیا که عشقت منو نکرده بی خواب

  

بگو چرا تو دوری ؟بگو نرفتم از یاد  

بگو چرا نگاهت عشقو به من نشون داد

   

عزیز من همزبون...دلم ز دنیا سیره

 دیگه فقط دو چشمم بهونتو می گیره  

 

برای دیدن تو هنوز تو التماسم

 بیا نذار دوباره تو این بازی ببازم

   

تو بغض والتماسم لحظه  داره می میره  

 دورم ز دست گرمت ...هی نفسم می گیره

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 17:51 توسط اکبر غلامی |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند

 

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 9:47 توسط اکبر غلامی |

النور روزولت میگوید:

اینده مال کسانی است که زیبایی رویاهایشان را باور دارند.

ادم خوشحال کسی نیست که دارای  یک سری از شرایط و امکانات

مشخص باشد بلکه کسی است که بینش هاو رفتارهای مشخصی دارد

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388 18:39 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 20:6 توسط اکبر غلامی |
خدایا...

مردمانی را دیدم که تسبیح به دست گرفته و دانه دانه ذکر تو را می شمردند به عادت آنگونه با شتاب و متصل نام تو را می خواندند که گویی در معامله ای از تو چیزی ستانده اند و اکنون بهای آن را می پردازند!
و اندیشیدم که آیا در هر بار خواندن نامت ، بزرگی و لطفت را نیز در ذهن تداعی می کنند؟!
مردمانی را دیدم که کاغذی دعا به بهایی می خریدندو چون نسخه ای از فروشنده چند بار و چگونه خواندنش را برای رفع حاجت طلب می کردند!
و اندیشیدم که آیا ترا می خوانیم تا بستانیم یا ترا می خوانیم چون دوستت داریم؟!

مهربانترین...

به ما بیاموز
که دل آدمی عصاره وجود اوست ،حرمت دل ها را از یاد نبریم

به ما بیاموز
که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنانکه دوستمان دارند را از خاطر نبریم

به ما بیاموز
که سوگند راست بودن دروغمان را نام تو نسازیم

به ما بیاموز
که به ناحق کردن حق دیگری عادت نکنیم

و به من بیاموز
که دوستی ام را بندی به پای دوستان نسازم و در همه حال دوستشان بدارم. حتی اگر فراموشم کنند ...

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 20:3 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 18:24 توسط اکبر غلامی |

قطار دنیا داشت به سوی خدا می رفت ... آرام داشت می رفت چون سنگین بود

هر ایستگاه قطار سبکتر و بر سرعتش افزوده می شد

تا رسیدیم به ایستگاه بهشت.

پیامبر(ص) گفت: اینجا بهشت است.

من با خوشحالی پیاده شدم و قطار رفت.

از یک فرشته پرسیدم مگر اینجا ایستگاه آخر نبود ؟

گفت: نه" ایستگاه آخر خداست...

قطار رفت و من ماندم ...  

             (یادگاری از ماندگاری در قلبم)                   

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 10:42 توسط اکبر غلامی |
| TOP |