اگه میخواین آلبوم عکسمو دید بزنید میتونید رو لینک آلبوم عکسم زیر کلیک کنید تا باز شه
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388 11:55 توسط اکبر غلامی
اگر بهترین دوستم نیستی لا اقل بهترین دشمنم باش اگر غمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش.هر چه هستی بهترین باش چون بهترینها همیشه در یاد خواهند ماند پس در بدترین خاطره هایم بهترین باش/ اکبر هستم 22 سالمه و متولد و ساکن شهرستان بیرجندم/ اگه بخوای به اسم مستعار صدام بزنید میتونید سعید یا اشک مهتاب صدام کنید/ هر چند دل خوشی ندارم اینو بگم و ننگم میاد اما دانشجو ی رشته ی کامپیوتر آزاد واحد سما هستم اما در عوض برای بعضی از اساتیدم ارزش و احترام خاصی قائلم و از صمیم قلب دوستشون دارم / بچه کوچیک (ته تقاری) خونواده هستم/ فقط با مادرم زندگی میکنم آخه داداشم و آبجیام همشون متاهل اند و بابام هم که عمرشو داده به شما / یه خدمات کامپوتر و یه کافی نت دارم /شوخ/ از ناز كردن متنفرم/ كسی بهم دروغ بگه برام تموم شدس /زرد و نارنجي رو براي خودم دوست دارم/ اين چند روز غم و غصههام خيلي زياد شده/ از دنيا بيزارم/از مردن نمیترسم/عاشق جمع های خودمونی و صمیمی با رفیق هام/تنها بودنو دوست دارم اما تنها موندنو نه/خیلی زود رنج و احساساتی و نکته بینم/غیرتی ام/معمولا وقتی از دست کسی عصبانی میشم بیشتر سکوت میکنم تا این که بخوام داد بزنم و هر چی دستم بیاد بخوام پرت کنم " آره بیشتر تو خودم میشکنم و بروز نمیدم/ خیلی دوست دارم به اونایی که هر گونه نیازی دارن کمک کنم و واقعا هم اگه از دستم کمکی بر بیاد کوتاهی نمیکنم " در کل کمک کردن به دیگرونو دوست دارم!!!/ از ادمای چلمن و عزاگرفته و عاشق الكی هم خوشم نمیاد /ادب طرفین مقابلم خیلی برام مهمه و اینکه اعتماد و دوست داشتنشونو بهم ثابت کنن /از لاف زدن بدم میاد/به هیچ وجه نمیتونم سردی كسایی كه دوسشون دارمو تحمل كنم/غیر قابل پیش بینی ام و احساساتمو برزو نمیدم زیاد/بچه ها رو دوست دارم خیلی" بیشتر از دختر بچه ها خوشم میاد چون احساس میکنم هم شیرین تر و هم با نمک تر از پسرا هستن/كلا ادم مغروری نیستم اما سنگینم و بعضی ها این سنگینیمو رو حساب مغرور بودنم میذارن که اشتباه میکنن..../ عاشق قرمه سبزی هستم/ اسم سعید رو خیلی دوست دارم و حتما اگه یه روزی خدا بهم پسر بده اسمشو میذام سعید/ قبلا دوست داشتم اگه یه روزی ازدواج کردم و خدا بهم یه بچه داد پسر باشه اما تازگیا نظرم عوض شده و دوست دارم بچه اولم دختر باشه تا واسه باباییش ناز کنه/ عاشق این ماشینای تویوتا از نوع باریشم که تو زاهدان خیلی به چشمم خورده/عدد 3 رو دوست دارم/ دل خوشی از قرائت خونه یا کتابخونه و سینما ندارم چون بدم میاد از این جور جاها/ از تویه دوستام بهترینش رو اگه بخوام اسم ببرم فاضل که الان مشهده و حقوق میخونه " بقیه دوستامم دوست دارم و ارزششون خیلی برام زیاده به خصوص محمد رضا که الان تو دوران خدمت سربازیه و دوست خوبم حمزه که واقعا تو مسائل کاری کمکم میکنه / رز قرمز و آبی رو خیلی دوست دارم / از سرزش کردن یا سرزنش شدن بدم میاد / مرام و معرفت تو دوستی و دوستام دوست دارم و ارزششون برام خیلی زیاده خیلی/ فقط هم یه دل دارم یه خدا دارم! عاشق پیاده روی زیر بارونم و هواي ابري رو خيلي دوست دارم، بعضي ها ميگن ابري دلگيره اما برا من آرامبخشه و ناگفته نماند که تاریکی که بوسیله ی ابرا درست میشه رو دوست دارم چون احساس میکنم اون تاریکی هم بهم آرامش میده / دلم می خواد همیشه در حال سفر باشم و به همه جای دنیا سرك بكشم " تو سفر بیشتر دوست دارم برم شمال چون عاشق کوه ها و دره هاش و جنگل و دریاشم و در کل طبیعتو خیلی دوست دارم /عاشق خرید كردن هستم هر جای دنیا كه برم اول می رم سراغ مراكز خرید بعد جاهای دیدنی چقدرم اینجور مواقع اطرافیانم حرص می خورن / خیلی سرم شلوغه كار زیاد دارم یه وقتایی دلم برای خودم تنگ می شه می رم یه جای خلوت با خودم حرف می زنم گله و شكایت می كنم تا وقتی به دیگران رسیدم غم و غصه نباشه.
اگه میخواین آلبوم عکسمو دید بزنید میتونید رو لینک آلبوم عکسم زیر کلیک کنید تا باز شه

بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقه ما چی شد؟
چشمه سیاش طرزه نگاش حجب و حیاش ماله کی شد؟
اونی که تازه اومد و تویه دلم خاطره شد
بهش بگین با رفتنش کاره دلم یکسره شد
پر زدو رفت حتی برام خطو نشونم نکشید
رفتو نشست رو شونه یه اونکه به فکرم نرسید
بهش بگین همین روزا تویه دلم میکشمش
خدا نیاره اون روزو بیوفته چشمم تو چشش
دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون
قلبمو زد به نامشو پر زدو رفت از اشیون
عاشقی کاره تو نبود من عاشقت بودمو بس
اون همه احساسه منو کشتی گلم پایه هوس
اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوس داریش
وقتی که اسمه تو بیاد زنده میشم نفس نفس

از خودم میپرسم خدایا چه گناهی کردم که باید توی این دنیای فانی دچار این درد بزرگ شوم که همواره به دنبالم کشیده میشود بارها و بارها فکرمیکنم که الان خواب هستم به زودی بیدار میشوم و میبینم که همه چیز درست پیش میره ولی حیف و صد حیف که در خیالی هستم و سرانجامش به ناکجا آباد میرسد
دیدن روی ماهی که برایم همواره تبسمی بر لب و لبخندی بر دل زارم دارم... خوب من ، روح من و عشق من تو خود میدانی که روزگار ظاهریم خوش ولی در عین حال روزگار درونی ام دچار زلزله ای شده که تمام وجودم را ویران کرده، طوری که دیگر یارای نفس کشیبدن برایم نمانده یادته یه بار ازم پرسیدی که الان دوست دازی باهم بمیریم آنی گفتم اره و تو به فکری فرو رفتی که وجودت را سرد کرد و باچشمان معصومت چنان مرا نگاه کردی که سراپای وجودم آتش شد ودیگرحرفی نزدم یادش بخیر...
خوشا اون روزهای باهم بودن و مگر من چه گناهی کردم که عاشق شدم سخت است گذر از این روزگار سخت و طاقت فرسا... از خودم بیزارم چون به من نظر نمیکنی حتی دیگر به خوابم هم نمی آیی...ولی هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم به یاد تو و عشق تو بر می خیزم چون بهترین و تنهاترین کاریست که از دستم بر می آید.

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...



خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
بخدا کم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي
خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اون رو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ي کسي شکستن
خيلي سخته واسه ي اون بشکنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون کسي خيسه
که پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي
تا که بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونکه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

در نهايت ناباوري، غمانگيزترين پيام زندگيمان را شنيديم
بار ديگر دست تواناي سرنوشت نام يكي ديگر از نياكانمان را بر صفحه رفتگان نوشت و داغ فراق عزيزان تازه گذشته را تازهتر كرد، هر چه انديشيديم جز تسليم بر مشيت الهي چارهاي نيافتيم و فقط تسلّي قلوب داغدارمان كلام نوراني وحي است كه : «انّاللّه و انّا اليه راجعون»
درگذشت عمه ی عزیزمان مرحومه مغفوره مریم غلامی را به خانواده عزیزشان و به خاندان غلامی تسلیت عرض میکنم .
تقدير چنين بود كه پـروانه بسوزد رنگين پَر آن عاشق ديوانه بسوزد
تقدير چنين بود كه بلبل به بهاران در ماتم گل، بر در گلخانه بسوزد







یه شب بیا تو خوابم ...کنار حوض مهتاب
یه شب بیا که عشقت منو نکرده بی خواب 
بگو چرا تو دوری ؟بگو نرفتم از یاد
بگو چرا نگاهت عشقو به من نشون داد
عزیز من همزبون...دلم ز دنیا سیره
دیگه فقط دو چشمم بهونتو می گیره 
برای دیدن تو هنوز تو التماسم 
بیا نذار دوباره تو این بازی ببازم 
تو بغض والتماسم لحظه داره می میره 
دورم ز دست گرمت ...هی نفسم می گیره

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
النور روزولت میگوید:
اینده مال کسانی است که زیبایی رویاهایشان را باور دارند.
ادم خوشحال کسی نیست که دارای یک سری از شرایط و امکانات
مشخص باشد بلکه کسی است که بینش هاو رفتارهای مشخصی دارد





قطار دنیا داشت به سوی خدا می رفت ... آرام داشت می رفت چون سنگین بود
هر ایستگاه قطار سبکتر و بر سرعتش افزوده می شد
تا رسیدیم به ایستگاه بهشت.
پیامبر(ص) گفت: اینجا بهشت است.
من با خوشحالی پیاده شدم و قطار رفت.
از یک فرشته پرسیدم مگر اینجا ایستگاه آخر نبود ؟
گفت: نه" ایستگاه آخر خداست...
قطار رفت و من ماندم ...

(یادگاری از ماندگاری در قلبم)